#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_98

خود را به دل سرمای حیاط زدیم و رفتیم آن طرف . بعد از خوردن چای که از داغیش اثری نمانده بود شب بخیر گفتم و رفتم داخل اتاقم ؛ از لای در گفتم :

ــ نیما اگه درس داری بیا این سمت مامان گلی راحت بخوابه .

صدای نیما از پشت در بسته به گوشم رسید :

ــ نه درس هام رو خوندم آبجی ، می خوام بخوابم . زیر لب خوش بحالتی گفتم و در را بستم . بعد از تعویض لباس ونشستم کنار بخاری چشام حسابی گرم شده بود و خواب عجیب آمده بود به سراغم . صفحه ى اول جزوه را باز کردم

چشام دوتایی می دید و از شدت خواب اشک تو چشام جمع شد . خمیازه ای کشدار کشیدم .

بلند شدم و رفتم سمت پنجره ، آن را گشودم و صورتم را گذاشتم در معرض باد ؛ تا شاید خوابم بپرد . سوز و سرمای پاییزی که حالا بدجور زمستانی شده بود ، شلاق می زد به پوست صورتم .

بله ، بالاخره جواب داد و خواب از چشام رخت بر بست . همان جا زیر پنجره نشستم که از لای درزش باد سرد می آمد تو اتاق و لرز می نشاند بر تنم . این طوری بهتر بود . کنار بخاری جایم گرم و نرم بود و امکان به خواب رفتنم خیلی قوی . چند صفحه از جزوه را خواندم . گرم خواندن بودم که ناگهان چشمم به دست خطی نا آشنا افتاد . کاغذ را بالاتر آوردم ، زیر صفحه با خطی خوش و رنگ خودکاری مخالف رنگ خودکار من نوشته شده بود : امیرعلی و یک شماره موبایل . برای لحظاتی همان طور سر جام خشکم زد . ورق را چندبار بالا پایین کردم ؛ نه درست می د یدم . کم کم مشاعرم به کار افتاد . تنها امیرعلی که من می شناختم ، همان بود که دل ازم ربوده بود . اما این جزوه چطور به دست او افتاده بود ؟ جرقه ای در ذهنم زده شد و یاد آوردم که مدتی قبل جزوه دست جناب مانی بود . به ناگاه حس بدی تمام وجودم را گرفت . فکر اینکه همه ى اینها نقشه ای بوده برای نوشتن این شماره ، حسابی ناراحتم کرد . امیرعلی پیش خودش در موردم چطور فکر می کرد؟

امکان نداشت که روزی از این شماره استفاده کنم . همه اعضا و جوارحم پر از حس خشم نسبت به امیرعلی شد . این کارش یک جور هایی او را از چشمم انداخت . پوزخندی بر لبام جاری شد. کور خوندی امیرعلی خان انقدر منتظر زنگم بمون تا موهات عین دندونات سفید شه ! هنوز نورا رو

نشناختی ! هرگز شکارت نمی شم ! هیچ وقت اجازه نمی دم که تو بتونی تحقیرم کنی . اینو بهت قول می دم !

صبح برف بند آمده بود و این نور امیدی در دلم تاباند . لباس بیشتری زیر مانتوام پوشیدم و با به تن کشیدن بافت حسابی خودم را برای جنگ با سرمای بیرون آماده کردم . به شدت از سرما بیزار بودم . خودم را به دانشگاه رساندم . به محض ورود به سالن اصلی ، دیدم عده ى زیادی از دانشجوهاکنار بورد ایستاده اند. نا خدا گاه به آنسو رفتم . از یکی از دخترها پرسیدم :

ــ چه خبر شده ؟


romangram.com | @romangram_com