#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_97

ــ تو مگه نمی یای اون طرف ؟

اشاره ای به کیفم که همان طور گوشه ى آشپزخانه رها شده بود ، کردم و گفتم :

ــ بی زحمت کیفم رو بده . نیما خم شد و دستش را دراز کرد و کیف را کشید سمتمان . عین حالی که کیف را از دستش می گرفتم به سوالش جواب دادم :

ــ من همین جا می مونم ؛ اصلا نا ندارم دوباره سرما بره تو تنم .

مامان گلی سریع و با تحکم گفت :

ــ چه حرفا می زنی مادر ! این چراغ خیلی هنر کنه تا دو ساعت دیگه نفت اش تموم می شه . می مونی تا صبح تو سرما یخ می زنی . پاشو پاشو بهونه نیار ؛ بخاری اتاق رو روشن کردم تا الان دیگه گرمِ گرم شده . بلند شو قربونت برم .

با نامیلی پاهام را جمع کردم و مظلومانه گفتم :

ــ آخه بیرون سرده .

نیما بلند شد و بازوم را کشید . به ناچار برخاستم . گویا حریف این دو عزیز نمی شدم .عزمشان را

جزم کرده بودند که مرا دوباره به سرمای حیاط بسپارند . نیما کتاب هاش را برداشت و من کیفم را. مامان گلی هم چراغ نفتی را خاموش کرد و سینی چای را برداشت :

ــ میارمش اون طرف بخوریم گرم شیم .


romangram.com | @romangram_com