#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_96

او هم در حالی که داشت می خندید جواب داد :

ــ نصف با ایشون صرف می شه ، نصف با شما ، دیگه حله ؟! بخوریم غذامون رو ؟

سرم را تکان دادم و گفتم :

ــ بله ! عالیه ؛ بخور برادر من . حالا خوبه ته بندی کردی !

چشماش را برام در حدقه چرخاند و لبخند به لبان من دعوت شد . سفره شام که جمع شد ،خودم را کشاندم کنار دیوار و تکیه دادم به پشتی رنگ و رفته ی پر خاطره .

پاهام را دراز کردم و شروع کردم به مالیدنشان . صندلی خالی نه در اتوبوس و نه در مترو گیرم نیامده بود و مدتها سرپا مانده بودم . مامان گلی با سینی چای کنارم نشست:

ــ خسته ای مادر برو زودتر بخواب ؛

ــ فردا امتهان میان ترم دارم، باید بشینم درس بخونم .

اخم هاش در هم کشیده شد :

ــ تو که همین الانش هم نیمه خوابی مادر !

ــ خوبم ؛ الان چای می خورم ،خوابم می پره . شما برین بخوابین . نیما زودتر برو بخواب صبح مدرسه داری . نیما کتاب هاش را بغل کرد و آمد کنارم نشست :


romangram.com | @romangram_com