#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_95
ــ مامان گلی باید دارو می خورد . غذاشو به زور بهش دادم . ولی من موندم منتظر تو.
نگام چرخید به طرف مامان گلی :
ــ الهی قربونت برم . منتظر من نمونین . رفتن من با خودمه برگشتنم با خداست . شما غذاتون رو
بخورین . بخصوص شما مامان خانم . اون داروها باید با غذا میل شه ، وگرنه پدر معده ات رو در می یاره .
ــ باشه مادر ، ولی دوسدارم با هم غذا بخوریم . تنها غذا خوردن که مزه نمی ده .
اینجا نگام رفت سمت داداش نیما که داشت لقمه ای را می جوید .
ــ داداشی شما ایشون رو همراهی کن ، تا غذا بهش مزه بده !فکر منم نباشین . من انقدر خسته ام که اصلا حالیم نیست دارم تنها غذا می خورم .
نیما با یک نگاه پر محبت گفت :
ــ من هم ایشون رو همراهی می کنم ، هم شما رو ! تو به فکر خودت باش .
خنده ام گرفت و در میان خنده گفتم :
ــ اوه ، داداشی اینجوری که اندامت بهم می ریزه !
romangram.com | @romangram_com