#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_94

ــ سختت بود یه هوا بیای جلوتر ؟سفره می کشی ؟

تکه نان دیگری کندم :

ــ سردمه نیما ؛ می خوام این چراغ رو بغل کنم ، یعنی تا این حد !

نگاش رنگ دلسوزی گرفت . مامان گلی سر گاز سه شعله ی سفید رو میزی ، چیزی را در تابه هم می زد . از همان فاصله گفت :

ــ باید یه بارونی واسه خودت بگیری . این بافت برای روزای بارونی و برفی گرم نگه ات نمی داره .مقنعه را از سر کشیدم و دکمه های بافت را باز کردم . نگام به مامان گلی بود . با تابه کنار سفره آمد . پارچه ای کوچک وسط سفره پهن کرد و تابه را گذاشت رویش . با اشتیاق به درون تابه چشم دوختم . املت درونش به من دهن کجی می کرد . املت دوست نداشتم . جان به جانم می کردند از املت متنفر بودم . آهی از سینه ام بیرون پرید . دستم که با تکه ای نان به سمت تابه دراز شده بود ، سرجاش خشک شد . نیما مرا زیر نظر داشت . نگاش می گفت همان طور که در مورد لوبیا پلو کشف کرده بودم ؛ او هم در مورد املت می دانست .ابرویی بالا انداختم و دست خشک شده ام را باز بردم سمت تابه و لقمه ا ی گرفتم و به دهان بردم . طعم املت ، آخرین بد بیاری امروزم بود که به کامم نشست . اما دیدن چهره ی منتظر مامان گلی جانم اجازه نمی داد که حقیقت بر زبانم جاری شود :

ــ دستت درد نکنه مامان گلی ؛ خیلی گشنمه امروز !

مامان گلی ساده و نازم تابه را به طرفم سُراند و گفت :

ــ بخور مادر ، کاش تخم مرغ اش رو اضافه می کردم .

تابه را گرفتم سمت خودم و گفتم :

ــ همین بسه . شما چرا نمی خورین ؟

نیما تکه ای نان از سفره برداشت و گفت :


romangram.com | @romangram_com