#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_93

گرم به صورتم خورد و پوست سرد و سرخ شده از سرمام به گِز گِزی شیرین افتاد . کیفم را گوشه ای انداختم و با عجله خودم را به چراغ نفتی رساندم .آشپزخانه بخاری گازی نداشت . و این چراغ سالها بود که همدم ما در شبهای زمستان بود . دستام را گرفتم روی شعله های آبی سوزانش و گرماش را به جان کشیدم . پوست دستام سِر شد و بعد به گِز گِز افتاد . مامان گلی یک لیوان چای داغ به سویم

گرفت و گفت :

ــ زود اینو بخور مادر تا گرم شی ؛ الهی من فدات بشم .

لیوان را گرفتم . بخار ازش بلند می شد .لبخند بر لب گفتم :

ــ دستت طلا مامان گلی ، واقعا الان می چسبه !

مامان گلی نشست کنار چراغ و سفره ی نان را با دست پیش کشید :

ــ مُردم و زنده شدم تا رسیدی خونه !

لیوان را به لبام نزدیک کردم و هورتی کشیدم . مایع داغ و شیرین وارد ریه های یخ زده ام شو و

عجیب وجودم را گرم کرد . نیما پشت سرم ایستاد و با فشار شانه هام گفت :

ــ بگیر بشین !

اطاعت کردم و همانجا با فاصله چند سانتی از چراغ محبوبم نشستم و قلپ قلپ چای داغ را وارد ریه هام کردم . نیما کتاب هاش را که وسط آشپزخانه پخش و پلا بود ، جمع کرد و گوشه ای گذاشت .پَر سفره ی نان را گرفت و پهنش کرد . بوی نان که به مشامم نشست ؛ معده ام به سوزش افتاد . یادم آمد که از ظهر بعد یک لقمه نان و پنیر چیزی نخورده ام . سفره را به سمت خودم کشیدم و تکه ای نان جدا کردم و در دهان گذاشتم . نیما با خنده نگام می کرد . خودش را کشید طرفم :


romangram.com | @romangram_com