#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_92
ــ تو هم مراقب خودت باش نورا ، زود برو خونه .
باشه ای گفتم و سرم را برگرداندم سمت ایستگاه اتوبوس ، که دو سه نفری زیر سایه بانش ایستاده بودند و من نفهمیدم منتظر اتوبوس بودند یا برای فرار از برف آنجا سنگر گرفته اند . به آنسوی خیابان رفتم و خودم را آماده کردم برای یک شب طولانی و بلند برفی .با دست های بی حسم زیپ کیفم را کشیدم و دنبال کلید گشتم . سرمای استخوان سوز اواخر آذر با قدرت از لا به لای گره های بافتنی ام عبور می کرد و تن و بدنم را می لرزاند . دیرتر از همیشه به خانه رسیده بودم . کلید را یافتم ، اما دستام آنقدر بی جان و قرمز بود ، که نمی توانست آن را در قفل بچرخاند .دستام را جلوی دهانم بردم و چند بار پیا پی ها کردم ؛ شاید که کمی گرم شود . نگام به سوی آسمان کشیده شد . گوله گوله برف سفید از دل آسمان سیاهِ سیاه ، بر سر و رویم می بارید . تمام کوچه یک دست سفید شده بود . و لامپ تنها تیر چراغ برق مان چشمک می زد .
وحشت سوختن لامپ دوباره به دلم چنگ انداخت ؛ بالاخره کلید را در قفل فرو کردم و با زور چرخاندم . باز شدن در شوقی را در دلم پیچاند . به شدت به مکانی گرم نیاز داشتم تا از یخ زدگی اندامم جلوگیری کنم . در را که بستم صدای نگران مامان گلی ، موجی از گرما را به وجودم پاشید :
نورا جان مادر ، اومدی ؟
چقدر عاشق این جمله بودم و می خواستم تا همیشه ، تا ابد موقع رسیدن به خانه ، این جمله را بشنوم ؛
آن هم فقط با همین لحن و تنها از دهان مامان گلی جانم ! چترم را بستم و زود خودم را رساندم به آشپزخانه . پایم لیز خورد و جیغ کوتاهی کشیدم . در آشپزخانه باز شد و دستی برادرانه بازوم را گرفت .نگام به بالا کشیده شد و در آسمان چشمان دلواپس نیما فرود آمد . لبخندی زدم و گفتم :
ــ وای نزدیک بودا ! میوفتادم حتما یه جام می شکست ! دمت گرم داداش جونم .
برای لحظه ای نگرانی از چشماش رخت بر بست و جایش را حس گرم دوستداشتن پر کرد .
مرا به داخل کشید و گفت :
ــ زود بیا تو آبجی خانم ؛ تا آدم برفی نشدی !
کفشم را گوشه ای که مامان گلی موکت قهوه ای کهنه را کنار زده بود ؛ در آوردم . موجی از هوای
romangram.com | @romangram_com