#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_89

خودم به وجدانم گفت :

ــ خبرایی هست ! خودتم خوب می دونی که هست !

بعد از پایان کلاس ژاکت بافت قهوه ای ام را که مامان گلی برام بافته بود ؛ به تن کشیدم و کیفم را برداشتم و هم زمان که روی دوشم می گذاشتم اش ، رو به بچه ها گفتم :

ــ بچه ها من رفتم .

ارغوان نگاهی بهم کرد و از جایش بلند شد :

ـ تا بیرون باهات می یام .

سرم را تکان دادم و نگام سمت فاطمه متمایل شد . قیافه اش آویزان بود :

ــ من یه کلاس دیگه هم دارم . اصلا یکی نیست بهم بگه چرا کلاس آخر وقت برداشتی ؟ آدم دیگه این ساعت انرژی داره این همه اعضا و جوارح بدن رو حفظ کنه ؟

بهش خندیدم . ارغوان شکلاتی از جیبش در آورد و به سویش گرفت :

ــ بیا دختر گلم ، اینو بخور و اینقدر غر نزن ؛ دیگه خود کرده را تدبیر نیست !

خواستم من هم جمله ای به حرف های پُر مغز ارغوان اضافه کنم ، که صدای یکی از دانشجوها


romangram.com | @romangram_com