#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_88

ــ خدا نکشتت نورا ! تو دیگه کی هستی ! با هیچ کی ام نه ، با شمس در افتادی ؟

فاطمه در حالی که با دست صورتش را باد می زد ، نفسی تازه کرد و به فرمایشات ارغوان اضافه کرد :

ــ گفتم تو سر آمد پر رو هایی ! زدی بدبخت رو ناک اوت کردی ؛ طلبکارم هستی ؟

جزوه هام که حالا مرتب و منظم شده بود ؛ روی میز رها کردم و تکیه دادم به صندلی و بی تفاوت

گفتم :

ــ برای اون عصاره ی اخلاق لازم بود یکی یکم حال رو جا بیاره ! حالا غرعه افتاده به نام من ؛ منم که

سرم درد می کنه واسه حال گیری !

صدای خنده مان بلند شد و همان لحظه مصادف شد با ورود استاد. آهسته گفتم :

ــ بچه ها دیگه تیاتر تعطیل ، فعلا بچسبین به درس و مشقتون !

لبخند هنوز بر لبانشان خودنمایی می کرد . سرم بی اراده چرخید . انگار قلبم برای لحظه ای بی قرار آن موجود پر غرور شد ؛ نگام را شکار کرد و لبخند دلنشینی زد وبا چشمکی همراهی اش کرد . دلم هُری ریخت پایین سریع نگاه از او دزدیدم . وجدانم باز شروع کرد به غر غر کردن :

ــ آبروت رفت نورا ! چرا اون طوری بهش زل زدی دختر ؟ حالا کم به پر و پات می پیچه ؛ فکر می کنه یه خبرایی هست ! دیگه خر بیار و باقالی بار کن !


romangram.com | @romangram_com