#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_605

ساندویج هایی که با خود آورده بود میانمان تقسیم کرد و ارشیا برامان چای ریخت . در آن هوای

پاک و تمیز سر صبح و در میان جمعی که دوستشان داشتی ، حسابی بهمان چسبید . شوخی و خنده

ازمان جدا نمی شد . ارشیا کنارم نشست و دوباره لیوان چایم را پر کرد . ارغوان سریع به

اعتراض گفت :

ـــ فقط به نورا چای می دی ؟ پس من چی ؟ ارشیا با لبخند جذابی بهم نگاهی کرد و جواب داد :

ــ نورا کارمندمه باید هواشو داشته باشم !

ارغوان چشم غره ای بهش زد :

ــ منم خواهرتما !

ــ خیله خوب حسود خانم ! بیا برای تو هم بریزم .

ارغوان با قر و فر به سمتمان آمد و لیوانش را جلوی ارشیا گرفت . ارشیا با خنده براش چای

ریخت و او کنارم نشست و گفت :


romangram.com | @romangram_com