#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_606

ــ دفعه دیگه من نگما ، خودت حواست باشه ! ارشیا با مهری فراوان بهش چشم دوخت :

ــ چشم آبجی کوچیکه ، ببخشید که این بار در حقتون قصور شد !

ابرویی بالا انداخت و با چشم غره ای دیگر جواب داد :

ــ باشه می بخشم !

صدای خنده ى شاد ما به هوا بلند شد. نیما قلپی از چایش را خورد و کلاه آفتابگیرش را روی سرش جابه جا کرد و نفس عمیقی کشید .

اگر حال و احوالات درونش را نمی فهمیدم نورا نبودم ، بودم ؟خوب احساسش را دریافت می کردم ؛ داداش نیمام داشت اوقات خوبی را می گذراند و این از صورت شاد و حرکات مسرت بخشش کاملا پیدا بود . آن روز بهمان آنقدر خوش گذشت که قرار هفته ى بعد همانجا پای کوه گذاشته

شد . ارشیا ما را به خانه رساند. مامان گلی را در آشپزخانه یافتیم . داشت برای ناهار قرمه سبزی می پخت . بو و عطر دل انگیزش تا سر کوچه می آمد و دل و روده ى ما دو از قحطی آمده را به قار و قور انداخت .هر کدام گوشه ای از آشپزخانه ولو شدیم . مامان گلی با مهربانی گفت:

ــ خسته نباشید ، معلومه کلی بهتون خوش گذشته ! قبل از اینکه من چیزی بگویم نیما با آب و تاب شروع به تعریف وقایع کرد و در آخر هم افزود که قرار هفته ى بعد هم گذاشته شده است و بسیار اظهار خرسندی کرد . به کمک مامان گلی طی سخنرانی قرای نیما سفره را پهن کردم و بعد از اتمام حرفاش گفتم :

ــ اگه سخنرانیت تموم شد بفرما غذا !

خودش را به کنار سفره کشاند و بو کشید :

ــ به به چه عطری چه بویی ! من می میرم واسه دست پخت مامان گلی جونم ! دور سفره نشستیم و مامان گلی برامان غذا کشید. در خانه ى ما از دیس و ظرف خورشت


romangram.com | @romangram_com