#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_604
ــ حالا چرا می زنی دختر؟
ــ دلم می خواد ! هر چقدرم بزنم تلافی کتک هایی که ازت خوردم در نمی یاد !
خیلی هم خوب خیلی هم عالی ! با صدا خندید و با لحن دلتنگی گفت :
ــ جای فاطمه خالی ، این تیکه کلام رو اون به دهنمون انداخت . موجی از دلتنگی به دلم نشست :
ــ آره وقتی هست خیلی خوش می گذره ، بمب انرژیه .
ارشیا از آیینه نگاهمان کرد و گفت :
ــ حالا ما دوتا جاش هستیم به حساب نمی یایم ؟ ارغوان با محبت گفت :
ــ من قربون داداشم برم ، شما دوتا که جای خود دارین ! ارشیا در حالی که ماشین را پارک می کرد بهش نگاه گذرایی کرد و گفت :
ــ پس آه و ناله رو تموم کنین و بریم یه ورزش حسابی . از ماشین پیاده شدیم . تازه سپیده زده بود و خورشید داشت از پشت کوه ها به میهمانی زمین
می آمد . هوا خنک بود و نسیم ملایمی جریان داشت که بسیار مطبوع و باب دل بود . با انرژی مضاعف همگام با هم از کوه بالا رفتیم .
ساعتی بعد برای استراحت روی سنگ ها نشستیم . عرق از سر و رویمان می بارید و به شدت سر ذوق آمده بودیم . از برنامه ى ارغوان خوشم آمده بود و تصمیم گرفتم حتی الامکان تمام جمعه ها برای این تفریح سالم و مفرح همراهی شان کنم . صورت بشاش و خوشحال نیما که با ارشیا گرم گرفته و رابطه ى دوستانه ای بینشان شکل گرفته بود ، بیشتر مرا مصمم کرد تا تصمیمم را به مرحله ى اجرا در بیاورم . داداش نیمایم نیاز به تفریح داشت .ارغوان
romangram.com | @romangram_com