#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_603

ارغوان جوابش را داد :

ــ نخیر داریم انرژی ذخیره می کنیم برای کوهپیمایی . ارشیا خندید و نیما همراهی اش کرد و گفت :

ــ راست گفتین ، خانم ها بیشترین انرژی شون رو سر حرف زدن هدر می دن ! فکر امیرعلی را از ذهنم پس زدم و به سوی نیما براق شدم :

ــ بله بله ! اونوقت این نظریه ى ارزشمند رو کی داده ؟ ارشیا به نیما چشم دوخت و نیما با پررویی گفت :

ــ آقا ارشیا ! چشمان ارشیا از تعجب گرد شد و صدای خنده ى ما را بلند کرد . ضربه ای به پشت نیما زد و با مهربانی ذاتیش گفت :

ــ ای شیطون ! نیما دستی به گردنش کشید و شادمانه خندید . ارغوان زیر گوشم گفت :

ــ از این خواهر، همچین برادری بعید نیست . یک وری نگاش کردم . مانتو وشلوار ورزشی مارکش بسیار شیک و خوش پوش بود . شال زرد رنگی سرش بود که با مغزی های زرد ست ورزشی اش هماهنگ بود . با طلبکاری گفتم :

ــ چمونه مگه خانم ؟

ــ چشم نیست، گوشه !

نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم :

ــ زبون درازی موقوف ! دستش را ماساژ داد و با خنده گفت :


romangram.com | @romangram_com