#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_602
به طرف کوی تو سپیده دم آیم
مگر تو را جویم بگو کجایی ؟
دلم لرزید و بی اختیار یاد و خاطره ى آن روز بیادماندنی به وجودم چنگ زد . امیرعلی آن روز به شدت رام و خواستنی بود . احساس دلتنگی به قلبم هجوم آورد و راه نفسم را بست . چه خوب می شد اگر همیشه مثل همان روز بی جنگ و ستیز می توانستیم در کنار هم باشیم . نمی دانستم حس انتقام جویی امیرعلی تا کجا ادامه خواهد داشت و کی از آزار دادن من دست خواهد کشید .
فقط این را می دانستم که قلبم داشت به نازکی یک شیشه می شد و دیگر تاب و توان بیشتر شکستن
نداشت . همین روزها بود که طاقتم طاق شود و امیرعلی به مراد دلش برسد . ارغوان که کنارم
نشسته بود دستم را فشرد و آهسته پرسید :
ــ چی شد ، یهو ساکت شدی ؟
نگام را ازش دزدیدم و دستپاچه گفتم :
ــ هیچی خوبم .
نگاه سنگینش را به خوبی احساس می کردم اما دیگر سخنی به لب نراند و مرا به حال خودم گذاشت . بعد از دقایقی سکوت بالاخره ارشیا به حرف آمد و از توی آیینه ما را نگریست :
ــ خوابتون برده خانم دکترهای آینده ؟
romangram.com | @romangram_com