#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_601
ــ چیکارش کردی این نیما خان ما رو؟ بی اعتنا شانه ای بالا انداختم :
ـــ هیچی داشتم قربون صدقه ى خان داداشم می رفتم !
ــ پس چرا اوقاتش تلخه ؟
ارشیا داشت با حظ بهمان نگاه می کرد. رو به ارغوان سریع گفتم :
ــ اینو دیگه از خودش بپرس ! سلام ارشیا خان ! با نگاهی مشتاق سرتاپایم را از نظر گذراند و بعد نگاش را توی چشمام نگه داشت :
ــ سلام نورا خانم ، گرد و خاک به پا کردی باز؟ دست نیما را گرفتم و قدمی جلو گذاشتم :
ــ نه منو از این کارا ؟ نیما خودت بهشون بگو تا باورشون بشه ! از پرروی ام نیما به خنده افتاد و در حالی که هنوز داشت به موهاش ور می رفت گفت :
ــ سلام . ارشیا زود پیاده شد و باهاش دست داد :
ــ سلام نیما جان خیلی خوشحالم که می بینمت . ارغوان انقدر ازت تعریف کرده که مشتاق دیدارت بودم . نیما از این همه استقبال بادی به غبغبش داد و با خرسندی گفت :
ــ کم سعادتی از من بوده آقا ارشیا . ارغوان خانم بهم لطف دارن . و من از لفظ قلم حرف زدن داداش جانم کیفم کوک بود و در دل قربانش می رفتم . سوار ماشین شدیم و به سمت کوه به راه افتادیم . ارشیا آهنگ آشنایی توی پخش ماشین گذاشت که به ناگاه همه ى حس و حال خوبم را پراند و مرا پرت کرد به دو ماه قبل ، درون کافه دنج تهران .
به سوی تو به شوق روی تو
romangram.com | @romangram_com