#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_599



*****

روزها از پی هم می آمدند و می رفتند . حال مامان گلی رو به بهبودی بود و از سرفه های جانسورش خبری نبود . پنج شنبه ها در دفتر شمس حاضر می شدم و روی فاز دوم تحقیقش کار می کردیم . گاهی امیرعلی را در دانشگاه می دیدم . دشمنی اش با من به قوت خودش باقی بود و از هر فرصتی برای نیش و کنایه زدن بهم فرو گذار نبود . گاهی آنقدر شدت طعنه هاش شدید

و توهین آمیز بود که نفسم را می گرفت و دلم را عزادار می کرد . با این همه حتی ذره ای از

عشق و علاقه اش در دلم کم نمی شد و هچنان تنها محبوب و معبودم امیرعلی بود . بلکم روز به روز بیشتر بیقرار داشتنش می شدم . به پیشنهاد ارغوان جمعه ها صبح قرار کوه گذاشتیم . معتقد بود من به کلی خودم را فراموش کرده ام و این را وظیفه ى خودش می دانست تا کمی به اوضاع

تفریح من رسیدگی کند . از حق هم نگذریم وظیفه اش را به نحو احسنت انجام می داد . ارغوان

همیشه در بدترین شرایط بهترین راهکارها را پیش پایم می گذاشت . این روزها ملول بودم از رفتارهای نابهنجار امیرعلی ، دلم را در هر دیدار می شکست و فقط فاطمه و ارغوان از راز مگوی دلم با خبر بودند .

***** قرار بر این بود که بعد از نماز صبح سر کوچه مان حاضر باشیم تا ارشیا و ارغوان به دنبالمان بیایند . فاطمه نتوانسته بود مادرش را برای آمدن باهامان راضی کند . مادرش روی اینگونه روابط بسیار حساس بود . نبودش برایمان ناراحت کننده بود و جای خالیش بدجور توی ذوق می زد

اما ارغوان مصر بود که حتما مرا برای تعویض آب و هوا به گردشی دوستانه ببرد . همراه نیما

سر کوچه منتظر بودیم . بلوز و شلوار ورزشی با مارک تقلبی آدیداس تنش بود و یک کوله پشتی کوچک که حاوی مقداری خوراکی و لباس اضافه بود، روی دوش داشت . من با مانتو مشکی جلو بسته ى

نخی و شلوار ورزشی بسیار احساس سبکی می کردم . برای اینکه روسری دست و پاگیرم نباشد، همان مقنعه ى مشکی دانشکده را به سر کشیده بودم . ماشین ارشیا از دور نمایان شد . نیما که


romangram.com | @romangram_com