#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_598
ــ شما لطف دارین استاد .
انگار که با این حالتم تفریح کند با حفظ لبخندش گفت :
ــ برای این ترم چه روزهایی آزادی ؟ کمی فکر کردم و گفتم :
ــ فقط پنج شنبه ها ، این ترم زمان خیلی محدوده . سرش را تکان داد :
ــ درسته چاره ای نیست . پس من پنج شنبه ساعت 3 عصر توی دفترم منتظرتم .
ــ باشه استاد به امید خدا می یام . نگاش به پشت سرم دوخته شد و لبخند از لباش محو شد . با لحنی جدی گفت :
ــ مراقب خودت باش و اگه مشکلی برات پیش اومد باهام در میون بذار. لحن محکم و مالکانه اش تعجبم را برانگیخت اما او بی توجه به چشمان درشت شده ام، سری برام جنباند و از کنارم رد شد . سرم باهاش چرخید و چشمام به چشمان امیرعلی افتاد که همانند یک اژدهای دو سر با خشمی غیر قابل مهار بهم خیره بود . بند دلم پاره شد و بی تابانه چشم ازش
گرفتم و با عجله از پله ها بالا رفتم .
قلبم تند تند می زد . گویی که هر لحظه از سینه بیرون خواهد افتاد . خودم را به کلاس رساندم و
خدا را شکر کردم که دیگر هیچ کلاس مشترکی با امیرعلی نداشتم .
romangram.com | @romangram_com