#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_597
*****
توی راهروی دانشگاه شمس را دیدم . با خشرویی بهش سلام دادم و او متعاقبا جوابم را با لبخندی داد :
ــ سلام خانم جوان ، تعطیلات خوش گذشت ؟ دستی به موهای بازیگوشم که از مقنعه بیرون آمده بودند کشیدم و گفتم :
ــ راستش اصلا نفهمیدم چطور گذشت . مامانم عمل داشت و تا همین دیروز عصر بیمارستان
بودیم . ابروهاش به هم نزدیک شد و پرسید :
ــ حالشون چطوره الان ؟ با مسرت گفتم :
ــخوبه خداروشکر، دیروز بردیمشون خونه . لبخند دیگری به روم پاشید و دسته ى کیفش را توی دستاش جابه جا کرد :
ــ برات خوشحالم خانم جوان !
بی اختیار لبخند روی لبام جا خوش کرد :
ــممنون استاد ازتون ، بابت معرفی دکتر کارشون حرف نداره . خیلی ازشون راضی بودیم . چشماش برقی زد و تبسمی دلچسب به لباش نقش زد :
ــ کار خاصی نکردم ؛ قبلا هم بهت گفته بودم که همیشه می تونی روی کمک من حساب کنی . برای لحظاتی نگاهمان در هم گره خورد و حس تازه ای توی آن چشمان میشی درخشید . دلم برای لحظه ای کوتاه فرو ریخت و نگاه از او دزدیدم و دستپاچه گفتم :
romangram.com | @romangram_com