#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_596

لحن شوخش مرا به خنده انداخت . اصلا آنقدر خوشحال بودم که با کوچک ترین اشاره از خنده

ریسه می رفتم . چشمان فاطمه برقی زد . باز حال درونم رو خوب دریافته بود . ارغوان از جاش بلند شد و گفت :

ــ دیگه ما رفع زحمت کنیم فاطمه جان ، فردا هم اولین روز کلاس هاست .

فاطمه وا رفت و با ناراحتی گفت :

ــ چرا آخه تو تابستون هم مجبوریم درس بخونیم ؟ من ضربه ای به دستش زدم و گفتم :

ــ کی به توئه تنبل گفت بیای پزشکی بخونی آخه ؟

ــ همینو بگو ! یکی نبود بهم بگه ننه ات پزشکه بابات پزشکه ؟ این پزشکی خوندن دیگه چه

ویروسی بود افتاد به جونم و ولم نکرد ! ما به او و چهره ى درهمش می خندیدیم و فاطمه همچنان مویه می کرد . بالاخره آنها رفتند و

ما تنها شدیم . به مامان گلی کمک کردم تا حمام کند و بعد از شستن خودم توی اتاقم دراز کشیدم . از فردا باز درس و دانشگاه آغاز می شد و آنچه که آرامش خیالم را فراهم می کرد ، بودن نیما

توی خانه بود . چشمام را بستم تا بعد از چند روز بی خوابی کمی جسم خسته ام را به استراحت

دعوت کنم . از فردا باز کار و تلاش بی وقفه آغاز می شد و اینبار من انگیزه ى بیشتری داشتم .


romangram.com | @romangram_com