#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_595

به سرعت برق و باد مامان گلی را در بیمارستان بستری کردم و دکتر براش نوبت عمل گذاشت . پول که بود انگار آرامش و راحتی خیال هم باهاش می آمد . آن گردنبند به قیمت خیلی خوبی فروخته شد که علاوه بر هزینه ى بیمارستان مامان گلی ، یک چیزی هم ته جیبمان می ماند برای روز مبادا. خوشحال بودم به معنی واقعی کلمه در دلم عروسی به پا بود . دیگر هیچ چیز نمی توانست ناراحتم کند ، حتی نگاه های زهر آلود امیرعلی .

روز عمل فاطمه و ارغوان پا به پای من و نیما توی بیمارستان ماندند و تا مامان گلی به هوش نیامد، به خانه نرفتند . حالا داشتم قدر و قیمت دوستام را می فهمیدم و چقدر شاکر خدای بزرگ بودم برای داشتنشان . بعد از چند روز بستری بالاخره مامان گلی جانم از بیمارستان مرخص شد و ارغوان زحمت انتقالش را به خانه کشید .نیما از قبل درون اتاق براش جا پهن کرده بود . به کمک بچه ها او را بردیم و توی جایش خواباندیم . هنوز درد داشت و خوبِ خوب نشده بود و ماسک اکسیژن مدام بالای سرش بود . زیر بالشتش را درست کردم و با دلواپسی خاصی پرسیدم :

ــ خوبی فداتشم ؟ چشماش را برای لحظه ای بست و باز کرد و بعد گفت :

ــ خوبم مادر انقدر هراسون من نباش . یکم به فکر خودتم باش ،چند روزه یکسره بیمارستانی . خم شدم و صورت ماهش را بوسیدم و با آرامش لبخند زدم :

ــ تو که خوب باشی منم خوبم عزیز دلم . تو حرص منو نخور. ارغوان کنارم نشست و به شوخی گفت :

ــ این دخترتون آدم آهنیه خاله جون ، فقط گاهی آب رو غن قاطی می کنه که اونم خودم هستم نگران نباشین شما !

صدای خنده مان بلند شد و فاطمه به عرایض او افزود :

ــ هر وقت سرویس لازم شد بفرستینش سمت ما ! نیما برایشان شربت آبلیمو آورد و تعارفشان کرد :

ــ بفرمایین خانم ها گلو تازه کنین ، خیلی گرمه . بچه ها کی یک لیوان از سینی ملامین برداشتند و تشکر کردند. داروهای مامان گلی را برداشتم و در حال برانداز کردنشان گفتم :

ــ آدم دو تا رفیق مثل شما داشته باشه دیگه چه حاجتش به دشمنه ؟ فاطمه کنارم نشست و لیوان خالی را توی سینی گذاشت :

ــ مگه ما چی گفتیم ؟ اینکه بخوایم سرویست کنیم کار بدیه ؟


romangram.com | @romangram_com