#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_594

رنگ چشماش برای لحظه ای به تیرگی زد و صورتش را هاله ای از غم پوشاند و بعد به سرعت

لبخند به لب آورد و گفت :

ــ خیلی خوبه که ناراحت نمی شی ، چون منم خیلی وقته که دیگه از اینجور لفظ قلم حرف زدن خسته شدم .

جوری بهش خندیدم که انگار از همان روز اول با هم راحت و صمیمی بودیم . قدمی به سمت

عقب برداشتم :

ــ خب پس دیگه حله من برم سر کارم . در مورد گردنبند ؟ لبخند زد :

ــ نگران نباش ، بسپرش دست من . سری براش تکان دادم و از صمیم قلبم گفتم :

ــ ممنونم ازت ، جبران می کنم یه روزی !

اخمی به پیشانی کشاند و بهم تشر زد :

ــ برو سر کارت دختر! از این حرفا نشنوم . با خنده ازش جدا شدم و به اتاق خودم رفتم . از آن روز به بعد رابطه ى من و ارشیا شکل منسجم تری به خودش گرفت و به راستی که او را همانند نیما دوست داشتم و ازش ممنون بودم .

******


romangram.com | @romangram_com