#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_593

ــ درسته می گی ! من همین امروز اینو می برم پیش دوستم . ــ می دونم خیلی پرروییه اما می شه تا فردا به پول تبدیل بشه ؟ باید مامانم رو بستری کنم .

پلک زد و با اطمینان خاطر گفت :

ــ نگران نباش تا فردا صبح اینو برات به پول تبدیل می کنم . برو با خیال راحت مراحل بستری

شدن مامانت رو انجام بده .

باز ارشیا بی حواس شده بود و باهام خودمانی حرف می زد . دروغ چرا اینطوری خودم هم

راحت تر بودم .عادت نداشتم به قلمبه سلمبه حرف زدن ، اما ارشیا همیشه جوری داد سخن می داد که ناخداگاه من هم در همان قالب فرو می رفتم . لبخند گوشه ى لبم کنجکاوش کرد و پرسید :

ــ به چی می خندی ؟

سرم را بالا بردم و بی پروا توی چشماش زل زدم :

ــ به اینکه گاهی اوقات تو می شم و گاهی وقتای دیگه شما ! یک آن تکانی خورد و به خودش آمد . دستی به موهای خرمایی رنگش کشید و با لحنی مردد پرسید :

ــ این ناراحتت می کنه ؟ شانه ای بالا انداختم :

ــ نه اصلا ! اتفاقا اینجوری راحت ترم . شما برام با نیما هیچ فرقی نداری ، با این همه لطف و محبتی که بهم کردین انصافا حق برادری به گردنم دارین . منم دوست دارم با برادرم خودمونی باشم .


romangram.com | @romangram_com