#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_591

ــ از کجا ؟ گردنبند را میان مشتم فشردم و نگام از پنجره به آسمان سیاه رنگ تهران افتاد :

ــ خدا رسوند . خوب گفته بودی دوستم که بسپرمش به خودش . ارغوان با خیالی راحت گفت :

ــ خداروشکر، می دونستم جور می شه . تو انقدر خوبی که خدا محاله تنهات بذاره . خیلی خوشحالم کردی نورا ؛ کی می ری کارای بستری رو انجام بدی ؟ منم باهات میاما !

لبخند جزو لاینفک صورتم شد و گفتم :

ــ به محض اینکه به پول تبدیلش کنم . با گنگی پرسید :

ــ چی رو؟

ــ یه زحمتی برات دارم ، یه گردنبند عتیقه هست که باید بفروشمش اما هیچ سررشته ای تو

این کارا ندارم . می ترسم گولم بزنن .

ــ نگران نباش، می سپریمش دست ارشیا ؛ اون تو هر صنفی که بخوای آشنا داره . با آسودگی گفتم :

ــ پس فردا تو شرکت بهش می دم . می شه در جریانش بذاری ؟ خودم روم نمی شه ازش بخوام . پوفی کرد و گفت :

ــ نمی دونم شما دو تا کی قراره یکم خودمونی تر باشین باهم . باشه همین الان بهش می گم .


romangram.com | @romangram_com