#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_590
ــ اینو از کجا آوردی ؟!
گردنبند را توی دستام گذاشت و با لحنی اندوه بار گفت :
ــ این میراث مادریمه ، نسل به نسل گشته تا به من رسیده . قرار بود منم اینو سر عقدت بهت بدم اما ....
سکوت مامان گلی با بغض همراه بود . گردنبند را توی مشت فشردم و با شادی عظیمی که به یکباره دلم را به سور ساط کشانده بود گفتم :
ــ دیگه بقیه اش رو نگو، بهترین مورد استفاده از این میراث همین الانه مامان گلی ! واسش
غصه نخور. اگه قرار بوده مال من بشه این تصمیمیه که من واسش می گیرم . الهی من قربونت بشم چرا زودتر روش نکردی تا تموم این یک ماه شب و روزم یکی نشه ؟ نگاه مامان گلی غصه داشت اما نگاه من از شادی برق می زد . بغلش کردم و زیر گوشش با لحنی پر محبت گفتم :
ــ تنها آرزوی نورا اینه که سالم و سرحال ببینتت .
وقتی توی اتاقم تنها شدم بی طاقت به ارغوان زنگ زدم . صداش که توی گوشی پیچید ، با صدای ذوق زده ای گفتم :
ــ ارغوان جور شد ! متعجب پرسید : ــ چی جور شد ؟
ــ پول بیمارستان جور شد !
جیغ کوتاهی کشید و در عین حالی که صداش رنگی از شادی می گرفت پرسید:
romangram.com | @romangram_com