#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_589
ــ برات مهمه که حتما این جراحی رو انجام بدم ؟
نگام بی تابانه به طرفش جهت گرفت و با لحنی تب دار گفتم :
ــ معلومه که مهمه ! سلامتیت برام از هر چیزی تو این دنیا مهمتره !
کیسه ى داروهاش را جلو کشید و بعد از دقایقی سکوت که جانم را به لبم رساند گفت :
ــ من اعتقادی به این عمل ندارم ؛ نیازی هم بهش ندارم . هر چی خدا بخواد همون می شه . اگه خواست خدا رفتنم باشه با صد تا عمل هم خوب نمی شم . خودم را به طرفش کشیدم و بیقرار گفتم :
ــ باز که داری نفوس بد می زنی . دلم رو می لرزونی خوشت می یاد ؟ مامان گلی نگام کرد ؛ مهربان و پر از حس زیبای مادری . دستی به صورتم کشید :
ــ باشه به خاطر تو این کارو می کنم تا بعدها از دست خودم و خودت دل چرکین نشی . بابت پول عمل هم نگران نباش .
با نوری از امید که به دلم تابیده بود گفتم :
ــ چرا نگران نباشم ؟ ما که پولی نداریم !
دستش درون کیسه ى دارو رفت و گردنبندی قدیمی ازش بیرون کشید . گردنبند در زیر نور کم چراغ برقی زد . جنسش از طلا بود و چند سنگ قیمتی روی پلاک شکل قلبش را زینت داده
بود . چشمام از فرت تعجب گرد شد و گفتم :
romangram.com | @romangram_com