#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_588
ــدستت درد نکنه آبجی خانم ، انقدر خوردم دارم می ترکم . می خواستم تلافی یه ماه روزه داری رو یک جا در بیارم ! بهش خندیدم و دستی میان موهاش کشیدم :
ــ به خودت رحم می کردی مو قشنگ ! پاشو برو یکم قدم بزن و چند تا چایی بریز بیار، بلکم
غذات هضم شه ! زود از جاش بلند شد و گفت :
ــ اطاعت امر خانم دکترم ! الان برات می یارم . نیما به آشپزخانه رفت و من بی مقدمه رو به مامان گلی گفتم :
ــ داروهات داره تموم می شه ! نگاش بهم دوخته شد و گفت :
ــ می دونم !
سرم را پایین انداختم و ادامه دادم :
ــ باید تا آخر این هفته بستری بشی واسه جراحی . سنگینی نگاش اذیتم می کرد . جواب داد :
ــ اینم می دونم !
کلافه نگام را دور حیاط چرخاندم :
ــ ولی پول بیمارستان هنوز جور نیست ! آه بلندی کشید :
romangram.com | @romangram_com