#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_587
ــ باشه کاری داشتی بهم زنگ بزن . راستی واسه جراحی مامانت فکری کردی ؟ با سوالش تمام حال خوشم به یک باره پر کشید و اضطراب توی دلم نشست . با لبخندی نیم بند گفتم :
ــ تو فکرش هستم . بعد خبرت می کنم . لبخندی زد و گفت :
ــ رو کمک من حساب کن ، هر کاری بود در خدمتم .
ــ ممنون عزیزم به اندازه ى کافی کمک حال بودی ، ولی چشم حتما . بوقی برام زد و از جلوی چشام دور شد . در آن غروب گرم تابستانی دلم مثل سیر و سرکه شروع
به جوشیدن کرد . روی نیمکت ایستگاه نشستم و نگام به انتهای خیابان دوخته شد . هیچ راهی برای جور کردن پول به ذهنم نمی رسید . رویم نمی شد فقط بعد از یک ماه کار کردن برای ارشیا ،
ازش تقاضای وام کنم . علاوه بر اینکه غرورم مانع بود ، روی خوشی هم نداشت .
*****
شب هنگام برای فرار از هوای دم کرده ى اتاق باز بساط شام را درون حیاط به پا کردیم . چون
تازه حقوقم را گرفته بودم ، بعد از یک ماه صرفه جویی و دست تنگی براشان از بیرون جوجه کباب گرفته بودم . نیما با لذت جوجه ها را لای نان بربری تازه می گذاشت و به دهان می برد . من هم با کیف تمام نگاش می کردم . داداش نیمام جوان بود و نیاز به تغذیه ى درست داشت . مامان گلی با حظ نگاش کرد و گفت :
ــ آروم تر مادر ، می پره تو گلوت . نیما به تکان سر اکتفا کرد و همچنان دو لُپی مشغول خوردن شد . من و مامان گلی آرام بودیم . گه گداری لقمه ای می گرفتیم و می جویدیم . حدس می زدم فکر جفتمان حول و حوش یک چیز می چرخد . نگام را دزدانه به سویش روانه کردم. کیسه ى داروهاش کنارش قرار داشت و طبق تخمینی که زده بودم دو روز دیگر تمام می شد . فقط دو روز تا ویزیت دوباره اش فرصت
داشتم . شام که تمام شد نیما دستی به شکمش کشید و گفت :
romangram.com | @romangram_com