#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_586

ــ خانم جواب خواستگارا رو چی بدیم بالاخره ؟ حینی که کمربندم را می بستم گفتم :

ــ بفرستشون سمت ارغوان ، بیشتر دلش شوهر می خواد ! من فعلا تا سن سی سالگی وقت شوهر کردن ندارم ! ارغوان ماشین را روشن کرد و با طلبکاری گفت :

ــ خواستگارای خودم پاشنه ى درمون رو از جا کندن خانم ، من نیازی به خواستگارای تو ندارم! نگاه مفرحم را به فاطمه دوختم و گفتم :

ــ پس مال خودت عزیزم ! سری بعد می یایم عروسی ! ارغوان با صدا خندید و فاطمه برام خط و نشان کشید . ازش خداحافظی کردیم و از کوچه خارج

شدیم . جو که کمی عادی شد گفتم :

ــ منو همونجایی که سوار کردی پیاده کن .

ــمیرسونمت .

ــچه کاریه دختر؟ مسیرمون یکی بود بازم یه چیزی ! با اتوبوس برم زودترم می رسم خونه .

تو هم برو کنار خونواده .

با نامیلی سری تکان داد و بعد از دقایقی ماشین را کنار ایستگاه متوقف کرد . پیاده شدم و از پنجره نگاش کردم :

ــ دستت درد نکنه روز خوبی بود رفیق . هفته دیگه دانشکده می بینمت .


romangram.com | @romangram_com