#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_585

ــ ماشالا به این بر و رو دخترم ! حتما واسه خودت اسفند دود کن . برای لحظه ای جا خوردم . فاطمه ریز خندید و به شوخی گفت :

ــ خوبه که من داداش ندارم وگرنه خیال می کردم مامانم الان تو رو پسندیده !

موجی از گرما به صورتم دوید و سرخ شدم . ارغوان و فاطمه بهم خندیدن و مادر فاطمه با اخمی مصنوعی گفت:

ــ پسر ندارم اما به اندازه ى کافی تو فامیل مرد مجرد هست فاطمه خانم !

چشمام درشت شد و ارغوان با آرنج به پهلویم کوبید . مادر فاطمه توسط زنی فرا خوانده شد و با عجله ازمان خداحافظی کرد و رفت . پوف بلندی کشیدم و به شوخی های بچه ها گوش سپردم . فاطمه با لحنی دلنشین گفت :

ــ نورا دیگه خودتو جزئی از ما بدون . مامانم که کسی رو پسند کنه امکان نداره شوهرش نده ! فامیل شدیم رفت دختر خوب !

ارغوان نیشگونی از بازوم گرفت و با حرص گفت :

ــ تا تو هستی من نمی تونم شوهر پیدا کنم ! به شوخی هایشان خندیدم و گفتم :

ــ بس کنین بابا ! بیا بریم دیرمون شد . تا رسیدن به ماشین همین طور متلک بارم کردند. ارغوان دزدگیر ماشین را زد و من با عجله

سوار شدم و گفتم :

ــ اگه چرت و پرت گفتناتون تموم شد دیگه ما بریم . ارغوان روی صندلی راننده نشست و فاطمه از شیشه سرش را تو آورد و با لودگی خاصی گفت :


romangram.com | @romangram_com