#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_584
ــ خیلیم خوب ، خیلیم عالی ! با خنده تنه ای بهم زد . این تکیه کلام مدتی بود که روی زبانمان افتاده بود و هر سه نفر به
صورت افراطی ازش استفاده می کردیم . فاطمه با یک سینی شربت آلبالو آمد و مدتی کنارمان نشست . جشن آغاز شد و مداح شعرهای زیبایی در وصف اهل بیت خواند و جمعیت به شادی و
پایکوبی پرداخت . الحق و والنصاف که خیلی بهمان خوش گذشت و برای ساعاتی تمام غصه هام را فراموش کردم و از ته دل به شادی پرداختم و به شوخی های ارغوان و فاطمه با فراق بال
خندیدم . جشن که خاتمه یافت ، بالاخره فاطمه ما را پیش مادرش برد . در حیاط پشتی مشغول سر کشی به دیگ های بزرگ برنج بود . شور و نشاطشان به دلم سرایت کرد و با لحن مسروری به مادرش سلام دادم . مادر فاطمه زنی به شدت محجبه و مهربان بود و شباهت زیادی به فاطمه داشت . همان تپل مپلی و همان صورت سفید مفید . با خشرویی به سلاممان پاسخ داد :
ــ سلام به روی ماهتون دخترای گلم . خوشحالم که میبینمتون، خیلی خوش اومدین . فاطمه انقدر ازتون تعریف کرده که همگی مشتاق دیدارتون بودیم . استقبال بی نظیرش ما را شرمنده کرد . من زودتر به حرف آمدم :
ــ ممنونم شما لطف دارین . فاطمه جون هم که دیگه جای خود داره !
ارغوان در پی عرایضم افزود :
ــ خیلی بهمون خوش گذشت . تشکر بابت دعوتتون . بهمان لبخند زد :
ــ برای شام حتما بمونین بچه ها ، دوسدارم بیشتر باهاتون آشنا بشم . من فوری گفتم :
ــ واقعا ممنون اما باید بریم ؛ خونواده در جریان نیستن ایشالا سر یه فرصت مناسب که سر شما هم خلوت باشه .
با عطوفت خاصی نگام کرد و خوب اجزای صورتم را از نظر گذراند :
romangram.com | @romangram_com