#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_582
ــمگه مراسم تو خونه برگزار می شه ؟
ــ آره اینجا که هلاک می شیم دختر!
ـــ پس این صندلی ها و ریسه ها واسه چیه ؟
ــ واسه امشبه ، شب که خنک تره می یایم بیرون. من با چشمانی گرد شده گفتم :
ــ برنامه تا شب ادامه داره ؟ فاطمه با خنده گفت :
ــ مراسم مولودی که یکی دو ساعته ، مامانم طبق عادت هر سال تمام فامیل رو چنین شبی شام
می ده . دوزاریمان جا افتاد و همراه فاطمه به درون خانه رفتیم . هال بزرگ با پنجره های قدی ، پر از صندلی های چیده شده و زن و مرد های مسن و جوان بود .
تمام خانم ها بلا استثنا حجاب داشتند و چادر روی سر اکثرشان دیده می شد . ارغوان ناخداگاه
دستی به روسری زرشکی اش کشید و موهاش را زیرش پنهان کرد . مانتوی سفید رنگش کامل او را در معرض دید قرار می داد . با ناراحتی گفت :
ــ ای کاش یه رنگ دیگه می پوشیدم ، خیلی معذبم .
فاطمه لبخندی زد و و او را به خود فشرد :
romangram.com | @romangram_com