#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_581
ــ فکر کنم مولودی مردونه و زنونه ست ؛ ای کاش نیما و ارشیا رو هم با خودمون می آوردیم . نگام به اطراف سرک کشید و با لحنی بامزه گفتم :
ــ موش تو سوراخ جا نمی شد ، جارو به دمش می بست !
با آرنج ضربه ای بهم زد و جفت به خنده افتادیم :
ــ والا ! حالا نیست خودمون اینجا همه رو می شناسیم ، اون دو تا بیچاره رو هم ایلون و سیلون می کردیم ؟ با صدای فاطمه حواسمان به سمت او جلب شد . چادر گلداری سرش کرده بود و با قدم هایی مرتب به نزدیکمان رسیده بود :
ــ سلام خواهرا، بفرمایین خوش اومدین .
باهاش سلام و احوالپرسی کردیم و ارغوان جعبه ى شیرینی را به دستش داد و با نگاهی اجمالی
به ردیف صندلی های چیده شده توی حیاط گفت :
ــ نگفته بودی جمع زنونه و مردونه با همه ؛ وگرنه نیما و ارشیا رو هم می آوردیم ، روز تعطیلی تو خونه بس نشینن . آه از نهاد فاطمه در آمد :
ــ راست می گی ! باور کن فکرشم نمی کردم شما دو تا بیاین . اصلا حواسم به داداشاتون نبود، حیف شد ! قیافه ى غمگین فاطمه ما را به خنده انداخت . دستم را پشتش گذاشتم و گفتم :
ــ حالا نمی خواد گریه کنی ! سال بعد اونا رو هم می یاریم ! بهم چشم غره ای زد و حینی که خنده به لباش می آمد گفت :
ــ بریم تو بچه ها، امروز خیلی هوا گرمه . ارغوان نگاهی به صندلی ها کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com