#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_580
ــ سلام دوست جونی خودم . هلاک شدی از گرما آره ؟ بهت نگفتم بذار بیام دنبالت ؟ کمربندم را بستم و گفتم :
ــ چه کاری بود آخه ، این همه راه بکوبی بیای !
ــ حداقلش این بود که از گرما شبیه لبو نمی شدی ! دستی به صورتم کشیدم و خودم را توی آیینه ى بغل ماشین دید زدم :
ــ خیلی سرخ شدم ؟ بهم نگاه گذرایی کرد :
ــ صورتت رو بگیر جلوی کولر تا خنک شه . کاری که گفت را انجام دادم . بعد از طی مسیر کوتاهی به خانه ى فاطمه رسیدیم . خانه ای ویلایی و بزرگ که سر درش چراغانی شده بود . ارغوان ماشین را پارک کرد و از صندلی عقب جعبه ى شیرینی بزرگی را برداشت . تازه یادم آمد چیزی نگرفته ام :
ــ خاک به سرم اصلا یادم نبود نمی شه دست خالی بریم ! عینک آفتابی اش را روی داشبورد گذاشت و گفت :
ــ من جای جفتمون گرفتم ، خاک بیچاره رو معطل خودت نکن پیاده شو بریم . پیاده شدم و با حرص در ماشین را بهم کوباندم . خنده ای کرد و گفت :
ــ وای بحالت بود اگه مامانم اینجا بود ! نمی دونی که جونش به این ماشین بنده ؟
ــ چطور بعد دم به ساعت دست توئه ؟
ــ اون دیگه از رمز و رازهای منه ! نمی شه که همه ى راهکارهام رو بهت لو بدم ! وارد خانه شدیم و در همان حال گفتم :
ــ چرا نمی شه ؟ نگاش درون حیاط بزرگ و پر دار و درخت چرخید و بی توجه گفت :
romangram.com | @romangram_com