#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_577

ــ رفته نماز اول وقت بخونه ، الان می یاد. شما مشغول شین . نیما طبق عادت مقداری نمک کف دست من و خودش ریخت و با آن روزه مان را باز کردیم .

ارغوان با اشتها مشغول خوردن نان و چای شد :

ــ وای چقدر گشنه ام بود . دست و پنجه ات درد نکنه آقا نیما ، حرف نداری بخدا !

نیما ظرف سبزی را به طرف او سُراند و گفت :

ــ نوش جون ، دست نونوا درد نکنه بابت نون خوب و برشته اش !

با صدا خندیدیم و مدتی بعد مامان گلی به جمعمان اضافه شد و باز دوباره شبی خاطره انگیز برامان رقم خورد. ارغوان بی هیچ منتی روی زیلوی کهنه و سوراخ سوراخمان نشسته بود و

نان و پنیر سق می زد . انگار نه انگار در خانه ى ویلایی هزار متری زندگی می کند. این منش و اخلاقش مرا شرمنده می کرد و بیش از پیش جایگاهش در دلم محکم می شد .

بعد از جمع شدن سفره مامان گلی به بهانه ای تنهامان گذاشت و نیما هم به دنبالش رفت .من و ارغوان ماندیم در حیاط کوچک و حقیرمان . دراز کشیدم و نگام به آسمان دوخته شد. ارغوان

زانوهاش را بغل کرد و پرسید :

ــ نمی خوای بگی امروز چی شد که یهو گذاشتی رفتی ؟ بدون اینکه نگاش کنم با صدای غم باری گفتم :

ــ امیر علی رو دیدم . ارغوان کامل به سمتم چرخید:


romangram.com | @romangram_com