#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_576

ــ حتما این کارو بکن .

بعد رو به من با ملاطفت گفت :

ــ دیگه برین نورا خانم باز ضعف می کنه . روزه اتون قبول خانم. لحنش بد جور به دلم نشست و با لبخند شیرینی گفتم :

ــ ممنون با اجازه .

با تبسمی پر مهر ما را بدرقه کرد . در خانه را که گشودم اذان به آخر رسیده بود . نیما بساط افطار را در حیاط به پا کرده بود . با دیدن ارغوان در کنارم از جاش بلند شد و گفت :

ــ سلام ارغوان خانم، سلام آبجی بفرمایین به موقع رسیدین . ارغوان با شوقی کودکانه به سمتش رفت :

ــ وای چه کار خوبی کردی آقا نیما ! چه صفایی داره !

نیما کنار سفره ى کوچک نشست و از سماور قدیمی که قل قل می کرد ، برامان توی استکان های کمر باریک چای ریخت . بوی عطر نان سنگک تازه به همراه سبزی خوردن و پنیر ، دوباره به ضعفم انداخت . کیفم را گوشه ای رها کردم و کنار سفره نشستم :

ــ دستت درد نکنه داداش گلم . ای ول ابتکار! استکان چای را به سمتم گرفت و با نگاهی درخشان گفت :

ــ هدف جلب رضایت شماست اولیا حضرت ! بفرمایین چای . استکان را گرفتم و با دلی شاد گفتم :

ــ پس کو مامان گلی ؟


romangram.com | @romangram_com