#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_575

لبخندی عمیق روی لبام جا خوش کرد و کمی ، فقط کمی بهشان حسودیم شد . نه اینکه داداش نیمام برام کم باشد، ولی داشتن برادر بزرگتر موهبتی بود که من ازش محروم بودم . نگام را به خیابان دادم و به شوخی های آندو لبخند زدم . کنار کوچه ماشین ایستاد و هم زمان صدای اذان از مسجد

. محل به گوشمان رسید .خیلی زشت بود اگر به ارشیا تعارف نمی کردم . دل به دریا زدم و حینی که دستم روی دستگیره ى در بود گفتم :

ــ شما هم تشریف بیارین آقا ارشیا ، یه لقمه نون و پنیر در خدمت باشیم .

با مهربان ترین نگاهها بهم نگریست و گفت :

ــ ممنون از لطفت، باید برم جایی کار دارم اما این دعوت رو برای خودم محفوظ نگه می دارم. در را باز کردم و در حال پیاده شدن گفتم :

ــ قدمتون بی روی چشم .

ارغوان که پیاده شده بود دست زیر بازوم انداخت و رو به ارشیا گفت :

ــ کی می یای دنبالم ؟ ارشیا جواب داد :

ــ قبلش بهت زنگ می زنم . حسابی با هم درد و دلاتون رو بکنین ، من دیر وقت می یام .

ارغوان با خوشحالی براش بوسه ای فرستاد :

ــ فداتم ، به مامان زنگ می زنم خبر می دم .


romangram.com | @romangram_com