#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_574
ــ اگه دوسداری تو واسه افطار بیا پیشمون ، خیلی وقته نیومدی و مامان همش سراغت رو می گیره .
چشماش از خوشحالی برق زد و به طرف ارشیا نگریست :
ــ داداش برم ؟ ارشیا خندید و با تعجب نگاش کرد :
ــ از کی تا حالا واسه اینور اونور رفتن از من اجازه می گیری ؟ من موذیانه نگاهش کردم و با حاضر جوابی گفتم :
ــ از وقتی که نیاز به ماشین دربست پیدا کرده واسه برگشتن به خونه !
ارشیا از توی آیینه چشماش را به من داد و با صدا خندید :
ــ پس اینجوریه ؟! ارغوان لباش را بر چید و صاف روی صندلیش نشست و با قهر گفت :
ــ اصلا نخواستم ! نمی رم خیالتون راحت شد ؟ ارشیا دستش را گرفت و فشرد و با مهربانی بی حد و مرزی گفت :
ــ چرا نری آبجی کوچولو ؟ خودم می برمت و برت می گردونم . تا منو داری چه غم داری ؟
ارغوان اخم هاش را از هم گشود و بی پروا صورت ارشیا را بوسید :
ــ الهی که من قربون داداش گلم بشم .
romangram.com | @romangram_com