#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_573

ــ جانم جذبه ! و من در سکوت تنها به زدن لبخندی از روی ناچاری بسنده کردم . ارشیا با چشمانی که حالا

برق می زد گفت :

ــ آفرین دختر خوب !

ارغوان تا خود غروب از کنارم جُم نخورد و مراقبم بود. این توجه ها ، این محبت های آشکار و گاه زیر پوستی ، دلگرمم می کرد و مهرش در قلبم روز به روز بیشتر و بیشتر می شد . ساعتی به اذان باقی بود که ارشیا وارد اتاق شد . کیف داخل دستش گویایی این بود که ساعت اداری را تمام شده اعلام کرده است :

ــ خب خانم ها من آماده ام تا شما رو برسونم . مانیتور را خاموش کردم و از جام بلند شدم . سرم گیج می رفت اما به روی مبارک نیاوردم و کیفم را برداشتم . ارغوان جلوتر از من به سوی ارشیا رفته بود :

ــ بریم داداش ما هم حاضریم . به سمتشان رفتم . ارشیا به سویم نگاهی کرد و با خیال راحت از اتاق خارج شد . داخل ماشین که جا گرفتیم، ارغوان گفت :

ــ می شه امشب افطاری مهمون ما باشی نورا ؟ تا برسی خونه اذون رو گفتن . نگام به ناگاه توی نگاه ارشیا گره خورد . منتظر بهم زل زده بود ، انگار که ارغوان حرف دل او را زده باشد :

ــ ممنونم از دعوتت ولی دوسدارم برم خونه ، نیما روزه ست و تا نرم خونه افطار نمی کنه .

ارغوان که جلو نشسته بود به طرفم خم شد و با ناراحتی گفت :

ــ باشه پس می رسونیمت خونه .

دلم برای لحظه ای سوخت و بی هوا گفتم :


romangram.com | @romangram_com