#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_572
ارغوان نا امید پوفی کرد و روی صندلی کنار میز نشست. ارشیا به صورت وارفته اش نگریست و با تعجب گفت :
ــ چی شد ؟ به همین زودی کم آوردی ؟
ارغوان کیفش را روی میز گذاشت و با دست مشغول باد زدن خودش شد و بی حوصله گفت :
ــ کاری ازم بر نمی یاد . این سرتق خانم حرف حرف خودشه ، محاله که الان به حرفمون گوش کنه ! فقط درجه ى این کولر رو زیاد کن و برو به کارت برس .من همینجا می مونم مراقبشم .
رد نگاه ارشیا به سوی من راه باز کرد و با حیرتی آمیخته به نگرانی گفت :
ــ داره درست می گه ؟ انقدر کله شقی شما ؟
ــ اینطور می گن !
خنده اش گرفت و لباش به لبخندی زیبا از هم باز شد . پرونده را به سمتم سُراند و با نفس عمیقی که کشید تسلیم شد و گفت :
ــ پس دیگه حرفی نمی مونه ! مراقب خودتون باشین و غروب بمونین خودم شما دو نفر رو می رسونم . تا دهان باز کنم و مخالفت کنم، انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و تهدیدوار گفت :
ــ حق مخالفت هم ندارین ! این یه دستوره !
ارغوان با خنده براش بشکن زد :
romangram.com | @romangram_com