#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_571

ــ بله از دست تو دیگه می خوام بزنم به کوه و کمر! لابد روزه هم هستی نمی تونی چیزی

بخوری ؟

پلک هام را بستم و از هم گشودم و گفتم :

ــ چو دانی و پرسی سوالت خطاست ! ارشیا به میز تکیه داد و پرونده را رویش گذاشت و گفت :

ــ پیش پای تو داشتیم در این باره حرف می زدیم . بهم نگفته بودی که نورا خانم روزه می گیرن ! باز حواسش سر جاش برگشته بود و محترمانه خطابم می کرد . ارغوان شانه ای بالا انداخت و گفت :

ــ تو نپرسیده بودی !

در آن حال زار خنده ام گرفت و لبخندی گذرا به لبام آمد . ارشیا بهش اخم کوچکی کرد و بعد

گفت :

ــ یه فکری برای حال ایشون بکن ، نمی شه که تا شب به همین حال بمونن! ارغوان با رضایت کامل به سمت من برگشت و گفت :

ــ نورا جونم امروز رو بی خیال شو، فشارت افتاده با این رنگ و رو بلکم افت قند هم داشته باشی؛ بیا و حرف گوش کن و امروز روزه اتو باز کن . باشه عزیزم ؟ ابرویی براش بالا انداختم :

ــ نمی شه عزیزم ، حالم خیلی هم خوبه ! این رنگ و رو طبیعیه . باور کنین الان خیلی بهترم به گمونم گرمازده شده بودم .


romangram.com | @romangram_com