#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_570
ــ پس الان باید چیکار کرد ؟ تو واقعا ضعف کردی . رنگت مثل گچ دیواره، تا شب دووم نمی یاری ! امروز رو بگذر. لبخندی بی اختیار روی لبام پرید . ارشیا بی حواس داشت مرا اول شخص مفرد خطاب می کرد و هیچ در جریان نبود ، چطور با صمیمیتی آشکار باهام حرف می زند . گویی که از همان روز اول همین گونه خطابم کرده است . بی رمق گفتم :
ــ نه مشکلی نیست ؛ بعضی روزها اینجوری می شم زود رفع می شه ، خواهش می کنم پرونده رو بهم بدین تا بهش رسیدگی کنم .
ساکت و صامت ایستاد و بهم زل زد . من هم به طبع بهش چشم دوختم . بعداز لحظاتی صدای پاشنه های کفشی توجهم را به خود جلب کرد و نگام بازیگوشانه به سمت در کشیده شد .ارغوان در میان قاب در پدیدار گشت و با دلواپسی مشهودی که در حرکاتش پیدا بود ،به سمتمان آمد و
در همان حین گفت :
ــ نورا تو خوبی ؟ خدا بگم چیکارت کنه دختر! دلم رو آوردی تو حلقم ! ارشیا نگاه ازم گرفت و به او نظر دوخت . ارغوان بهمان رسید و کنار میز ایستاد. با دیدن قیافه ام که گویا حسابی افتضاح بود ، ضربه ى آرامی به صورتش نواخت و با موج جدیدی از نگرانی گفت :
ــ خدا مرگم بده ! این چه سر رو ریختیه ؟ تو که صبح خوب بودی ، چت شده ؟ ارشیا به حرف آمد و او را مخاطب قرار داد :
ــ سلام آبجی خانم ! ارغوان بی هوا به سمتش چرخید و با حیرت چشماش درشت شد :
ــ وای سلام داداش ! ببخشید اصلا متوجه ات نشدم !
ارشیا لبخند زد و من به صندلی تکیه دادم و گفتم :
ــ رفیقم از دست رفت !
دوباره نگاش معطوف من شد و با اخم گفت :
romangram.com | @romangram_com