#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_569

نگرانی به خودش گرفت و سراسیمه گفت :

ــ چی شده نورا خانم ؟ چرا انقدر رنگت پریده ؟

با بی حالی دستی به پیشانی عرق کرده ام کشیدم :

ــ چیزی نیست خوبم ، پرونده رو بهم بدین لطفا .

پرونده را عقب کشید و دستم که به سمتش دراز شده بود ، در هوا معلق ماند . اخمی ظریف روی صورت ارشیا پدید آمد و با صدای نرمی گفت :

ــ پرونده الان اصلا مهم نیست . فکر کنم فشارت افتاده، می گم برات یه آب قند بیارن . به سرعت دستی در هوا تکان دادم :

ــ نه نه ! ممنون از توجه تون، من حالم خوبه . فقط یکم گرما زده شدم انگار؛ شما برین به کارتون برسین . کمی بهم نزدیک تر شد و با نگاهی دقیق صورتم را برانداز کرد و بعد با صدایی شبیه به آه گفت :

ــ نکنه روزه ای ؟ نگام باز بالا رفت و توی چشمانش نشست . یک آن دنیایی از احساس توی جنگل نگاش شناور شد و صداش گرم و مهربان در مجراهای گوشم فرو رفت :

ــ واقعا روزه ای ؟

سرم را آرام جنباندم و او با همان لحن ادامه داد :

ــ تمام این ماه رو با زبون روزه رفتی و اومدی ؟ باز به تکان سر اکتفا کردم و او نفسش را به شدت به بیرون فوت کرد و کلافه گفت :


romangram.com | @romangram_com