#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_568
خشم خانمان برانداز ، از صورتش پر کشید و غصه جاش نشست . دوباره دستش را میان موهاش
برد و همان جا نگهش داشت . با غم انگیزترین لحنی که تا به حال در او سراغ نداشتم ، گفت :
ــ بد کردی چشم سیاه ، باهام بد تا کردی !
حس نهفته توی صداش ، دلم را پاره پاره کرد و بغض هم خانه ى حنجره ام شد . با همان حالت و نگاه ویران گر ادامه داد :
ــ نذاشتی اوضاع اونطور که می خواستم پیش بره ؛ خودت حس انتقام رو تو وجودم کاشتی ! پس تا آخرش مرد و مردونه وایستا و پای حرفات بمون ! لبم را به دندان گرفتم و محکم فشارش دادم ، تا آن بغض عجیب به اشک تبدیل نشود . فقط توانستم
براش سری تکان دهم و با عجله رو ازش بر گردانم . دیگر طاقت این را نداشتم که همانجا بایستم
و آن نگاه خواستنی و پر احساس را ببینم و براش عاشقی نکنم . به حالت دو از دانشگاه بیرون
رفتم و خودم را به اتوبوسی که همان لحظه آمده بود ، رساندم . گوشی را از جیبم بیرون آوردم
و برای بچه ها پیام فرستادم . روی صندلی نشستم و با آه های پی در پی ، آن غم سهمگین را از سینه بیرون دادم . از اتوبوس که پیاده شدم ضعف و بی حالی به شدت بهم چیره بود . با قدم هایی سست خودم را به شرکت رساندم و وارد اتاقم شدم . کیفم را روی دسته ى صندلی آویزان کردم و مانیتور را روشن نمودم . پاهام دیگر تحمل وزنم را نداشت و سرم گیج می رفت . روی صندلی نشستم و سرم را میان دستهام گرفتم . نفسهام بریده بریده از سینه بیرون می آمد و عرق از سر و رویم جاری بود. با اینکه کولر روشن بود و باد ملایمی ازش به صورتم می خورد، اما هنوز احساس گرما می کردم . باز معده ام باهام سر ناسازگاری داشت . همیشه وقتی به شدت عصبی می شدم با تیر کشیدنهای مداوم ابراز وجود می کرد . در همین گیر و دار ارشیا وارد اتاقم شد و با پرونده ای که در دست داشت ، به میزم نزدیک شد و بی خبر از حالم گفت :
ــ سلام خانم تنها ،این پرونده رو بی زحمت زود بایگانی کنین .
سرم را بالا گرفتم و نگام با نگاه جدی اش مماس شد . در این مدت ارشیا درون شرکت با من هم مانند باقی کارمندها رفتار می کرد و این موجب آرامشم بود . نگاه ارشیا به ناگاه رنگی از
romangram.com | @romangram_com