#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_567
ــ امیرعلی ! فاطمه بهش چشم غُره رفت و من در سکوت درد آن تیر زهر آلود را به جان خریدم . با ورود اساتید سکوت برقرار شد و اوراق توزیع شد . با دستانی لرزان و وجودی که به شدت ضعف
داشت ، به سوالات پاسخ دادم و با عجله و زودتر از همه از کلاس خارج شدم . به سرعت خودم
را به حیاط رساندم ، تا کمی هوای تازه به ریه هام برسد ؛ تا شاید نفس حبس شده در گلوم بالا بیاید . صدای قدم هایی درست از پشت سرم به گوشم رسید . سر که چرخاندم با دیدن امیرعلی ،همان نفس نصفه و نیمه هم رفت و برای ذره ای اکسیژن به تقلا افتادم . بهم نزدیک شد ؛ یکدست سفید پوشیده بود که با رنگ پوستش هارمونی جذابی را ایجاد می کرد . جاهامان عوض شده بود . حالا امیرعلی مدام بهم نیش می زد و من بودم که با او مدارا می کردم . دستش را توی جیب شلوارش گذاشت و با لبخندی تمسخر آلود گفت :
ــ مدتیه که از اون زبون نیش دارت خبری نیست ؛ به حول و قوه ى الهی لال شدی و من بی خبرم ؟ نفرت توی صداش دلم را به هم پیچاند و دستام مشت شد . چشمام به چشماش چسبید . باز او گوینده شد :
ــ ولی نه ،لال نشدی ! چون خوب با استادت جیک جیک مستونت بود ! واسه از ما بهترون خوب می تونی دلبری کنه و سوسه بیای ! پس بگو چه مرگته که به من می رسی لالمونی می گیری و جوری نگام می کنی که انگار دارم بدترین ظلم ها رو در حقت می کنم !
جمله آخرش را با صدای بلندی، گفت که خشم بهش خش انداخته بود . باز نگاه حزن انگیزش در دهانم را چفت و بست زد و نتوانستم باهاش تندی کنم . اگر امیرعلی با این زخم زبان ها
می خواست خودش را تخلیه کند و غرور شکسته اش را احیا کند ، این اجازه را بهش می دادم .
زیرا خودم را مسئول این حال و روزش می دانستم . غرور افلاطونی اش را من جریحه دار کرده بودم و عشق همیشه تاوان داشت . اگر تحمل این کنایه ها و لحن غضب آلود ، تاوان عشقم بود؛ با طیب خاطر آن را می پذیرفتم و به جان و دل می نشاندم . سکوتم آزارش داد . دستش را از جیبش در آورد و یک قدم بهم نزدیک تر شد . چنگ میان موهای سیاه و حالت دارش زد و با نفس بلندی که از عصبانیت مفرط کشید ، با لحنی که سعی داشت آرام باشد گفت :
ــ این سکوتت همه ى حساب کتابام رو بهم می ریزه چشم سیاه ! چرا داری از بازی کنار می کشی ؟ تو خودت منو به اینجا رسوندی . پس حق نداری کم بیاری! این بازی دو طرفه ست .
باید بگی و بشنوی تا عادلانه ازت انتقام بگیرم . می فهمی ؟ نگاهش با نگاهم آغشته بود و دلم براش می لرزید . از این فاصله ى نزدیک ،حتی هُرم نفس های پر حرصش به صورتم می خورد و آن را نوازش می کرد و حالم را دگرگون می ساخت . من امیرعلی را می خواستم ؛ با همه ى وجودم دوستش داشتم و چه سخت بود چیزی را به این شدت
بخواهی و درست در یک قدمی ات باشد و مجبور باشی پسش بزنی ! محکوم باشی که تنها بمانی! نفسم را با مشقت از سینه ى سوزناکم بیرون فرستادم و آه عمیقی ، پشت بندش مستقیم از دلم خارج شد . رنگ نگاه امیرعلی تشویش پیدا کرد و اندوه ته نگاش عصیان کرد . به ناگاه همه ى آن
romangram.com | @romangram_com