#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_566
حرف دل و دهانش با هم یکی نبود . با خشم ابروان پر پشتش را به هم گره کرد و بهم زل زد . آهی از سینه ام خارج شد و نگاه از او بر گرفتم . فاطمه برای پرت کردن حواسم گفت :
ــ نورا حتما به دعوتم فکر کنیا ؛ مامانم دوست داره باهاتون آشنا بشه .
سری جنباندم و گفتم :
ــ عید فطر چه روزی می اُفته ؟
با خنده گفت :
ــ هر روزی که بیافته تعطیل رسمیه خواهر! شرکت هم به طبع تعطیله ، خیالت تخت !
از بی حواسی ام خنده ام گرفت و در میان آن استرس دهشتناک ، خنده ى کم رنگی به لبام
پاشیده شد :
ــ راست می گی ! هوش و حواس نمونده واسم ! امیرعلی بلافاصله با رَندی گفت :
ــ هوش و حواس ایشون خیلی وقته رفته پی استادش !
حرفش به مانند تیری به قلبم اصابت کرد و بغض را به گلوم دعوت کرد . آن روی امیرعلی که همیشه مرا ازش می ترساند ، به شدت غیر قابل تحمل و ترسناک بود . مانی بهش تشری زد :
romangram.com | @romangram_com