#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_565

هم قرار می گرفتیم . بهش نگاه نکردم . صدای مانی باعث شد به او بنگرم ؛ پشت سرم نشسته بود

و با وقار همیشگی اش که نقطه ى مقابل امیرعلی بود ، سلام می کرد :

ــ سلام آقای عبادی . بهم لبخندی زد و کیفش را روی میز گذاشت . موهاش از همیشه بلندتر بود . دستی میانشان کشید و با نگاهی نافذ گفت :

ــ حالتون چطوره ؟ چه شانس خوبی که درست پشت سر شما نشستم ! از لحن مسرورش خنده ام گرفت و در آن هاگیر و واگیر بیقراری دلم ، با لبخند گفتم :

ــ می خواین بگین تقلب لازمین ؟ لبش را به دندان گزید :

ــ نمی شه اسم بهتری براش انتخاب کرد ؟ اینطوری روی خوشی نداره ! ارغوان از آن سوی صندلی ها به حرف در آمد و گفت :

ــ محتاج الطافت هستن ایشون ! مانی گردن کج کرد و ارغوان در تیررس نگاش قرار گرفت . با لبخندی پُرعطوفت نگاش کرد و گفت :

ــ این بهتره موافقم !

ارغوان بر خلاف انتظارم به جناب مانی لبخندی پسر کش تقدیم کرد و چشمکی حواله ى من . با دهان باز بهشان نگاه می کردم که امیرعلی اظهار وجود کرد :

ــ مگه من مُردم داداش که تو محتاج الطاف یه غریبه بشی ! خودم هر جوری که هست بهت می رسونم . لحن تیز و برنده اش باعث فرو ریختن دلم شد . سرم بی اجازه به سویش چرخید و نگاهامان به

هم تنید . باز احساس ته نگاش ، مانع از باز شدن دهانم شد . امیرعلی به شدت با خودش و احساسات ضد و نقیضش در ستیز بود .


romangram.com | @romangram_com