#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_564
مامان گلی را بستری می کردم . این روزها ذهنم به شدت درگیر وآشفته بود ؛ به طوری که گاهی اوقات احساس می کردم مغزم در حال فروپاشی است . همراه بچه ها به کلاس مورد نظر رفتیم و بعد از پیدا کردن شماره ى صندلی هامان ، نشستیم . فاطمه روزه بود . ارغوان روزه نمی گرفت
و با دیده ى تردید به ما می نگریست . فاطمه جلویم نشسته بود و ارغوان با چند صندلی فاصله
از ما جا گرفته بود . دلم در سینه بیقراری می کرد . فاطمه به پشت سر برگشت و گفت :
ــ راستی نورا عید فطر خونمون مولودیه ، می خوام دعوتت کنم با مامانت بیای . خیلی خوش
می گذره .
با حواس پرتی گفتم :
ــ باشه حالا تا عید فطر، ببینم چی می شه . نگام به در کلاس بود که امیرعلی و مانی وارد شدند . بعد از آن روز دیگر ندیده بودمش و امروز هم احتمالا آخرین دیدارمان بود . دلم با دیدن آن چهره ى اخم آلود و زیبا زیر و رو شد و دستام
لرزید . فاطمه به وضوح تغییر حالتم را دید و رد نگام را گرفت و به امیرعلی ، که حالا بی توجه به ما داشت شماره ى صندلی اش را پیدا می کرد ، رسید . زود نگاش را به نگاه من چسباند و با مهربانی لب زد :
ــ بی خیالش باش . نگام را به زحمت از او کندم و به دستام دوختم . خودکار را با شدت توی دستام می چرخاندم و
در دل به حال خودم افسوس می خوردم . صدای قدم هاش را شنیدم ، باز صندلی اش کنار
صندلی من افتاده بود . از درک کار خدا عاجز بودم . چه حکمتی بود که همیشه ما باید در مجاورت
romangram.com | @romangram_com