#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_563
فاطمه زود تغییر موضع داد و به بازوم چسبید و با لودگی گفت :
ــ من چاکر هر جفتتونم ! تو امر کن ، کیه که اطاعت کنه ؟!
ارغوان بهش چشم غره زد و گوشه ى لبش کج شد . معلوم بود به زحمت جلوی خنده اش را
گرفته است . نفس عمیقی کشیدم و نگاهشان کردم :
ــ چه خوبه که شما دو تا رو دارم بچه ها .
لبخند به لبان ارغوان انحنا داد و فاطمه بی پروا صورتم را بوسید :
ــ قربونت برم من که بالاخره خندیدی ، جونم رو بالا آوردی خواهر !
بهش لبخند زدم و در کنار هم به راه افتادیم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتیم . ****
ماه مبارک رمضان در آن سال مصادف شده بود با امتهانات . مامان گلی به خاطر داروهاش
اجازه روزه گرفتن نداشت . من و نیما تا سحر بیدار می ماندیم و درس می خواندیم و بعد از
غذایی که مامان گلی برامان پخته بود ، می خوردیم و با شوخی و خنده هامان غم چهره ى مامان گلی را می زدودیم . مامان گلی به اصرار ما و با بی میلی دیگر به کارخانه نمی رفت و با اندک پس اندازی که داشت ، خرجی خورد و خوراکمان را می داد . داشتیم به آخر ماه و تاریخ جراحی نزدیک می شدیم اما دریغ از یک قران پول که ته جیبمان باشد . بالاخره به آخرین امتهان رسیدیم که باز درس مشترکم با امیرعلی بود . چند روز دیگر عید سعید فطر بود و بعد از آن باید
romangram.com | @romangram_com