#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_562
لحن شوخ و در عین حال پر اضطرابش ، ما را به خنده انداخت . فاطمه که در کنارمان بود ،
هیچوقت انرژیمان نمی افتاد . این دختر تپل مپل ِ سفید مفید ، بمب هیجان و انرژی بود و خوب
می دانست که کی و کجا ، چطور حال و هوا و جو را عوض کند . با خنده ای که این روزها
روی لبام نایاب شده بود، نگاش کردم و گفتم :
ــ درست حدس زدی خانم پلیسه ! تو چرا اصلا نرفتی دانشکده ى افسری ؟ لبخند قشنگی میهمانم کرد و با حاضر جوابی گفت :
ــ اگه می رفتم اونوقت کی اینجا وظیفه ى خندوندن شما دو تا چوب خشک رو به عهده
می گرفت ؟ خودمونیم من نبودم بینتون ، اصلا بلد بودین بخندین ؟! ارغوان به سرعت اعتراض کرد :
ــ نخیر بلد نبودیم ! مراتب تشکر ما رو بپذیر ، خندیدن رو یادمون دادی !
من دیگر با صدا می خندیدم . دلم بعد روزها افسردگی ، حالا شادی کوچکی را تجربه می کرد . دستم را روی دهانم گذاشتم و به آن دو که مانند دو گانگستر در وسط یک دوئل ، همدیگر را
می نگریستند ، گفتم :
ــ حالا همدیگرو نزنین بکشین ، من به جفتتون نیاز دارما !
romangram.com | @romangram_com