#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_561

ــ برای چی ؟

کیفم را روی دوشم محکم کردم و گفتم :

ــ برای تلنگر به موقع اتون ! اخم هاش را در هم کشید :

ــ تو که نمی خوای بهم انگ تقلب بزنی ؟! لبم پایینم را گزیدم :

ــ به هیچ وجه ! عاقبت لبخند زد و ورقه را روی ورقه های دیگر گذاشت . نگام بی تابانه روی کاغذ ثابت ماند: ــ خیلی دلم می خواد زودتر نتیجه ها بیاد !

ــ تو که خیلی به خودت اعتماد داری !

ــ دارم ، می خوام این به شما هم اثبات بشه ! خنده اش گرفته بود اما نمی خواست مقابل چشمان کنجکاو دانشجوها بخندد ؛ که اگر می خندید، شاهنامه می ساختند برامان . هنوز نگاهش می کردم ، با لبخندی که کُنج لبم جا خوش کرده بود . به ناگاه اخم هاش باز درهم گره خورد و نگاش به پشت سرم خیره ماند . عطر دل انگیزی به زیر بینی ام زد و در جا قلبم را به تالاپ تولوپ انداخت . لبخندم محو شد و با عجله رو به شمس گفتم :

ــ فعلا با اجازه استاد . به سرعت از مقابل چشمان پر سوالش دور شدم و خودم را از کلاس بیرون انداختم . به هیچ وجه دلم نمی خواست باز با امیرعلی روبه رو شوم و او باز با حرفهای صد من یه غازش دلم را

بیازارد . فاطمه و ارغوان بیرون کلاس منتظرم بودند . عجله ام را که دیدند ، بی حرف با قدم هایی

تند به دنبالم روان شدند . از محوطه که دور شدیم ، ارغوان ایستاد و نفسی تازه کرد . فاطمه بی خبر از همه جا گفت :

ــ داریم از دست کسی فرار می کنیم ؟ یعنی تحت تعقیبیم ؟


romangram.com | @romangram_com